بریم هیئت - سه شنبه 30/8/91
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱  کلمات کلیدی: هیئت الرضا ، بچه های بهشت ، عبدالرضا هلالی ، بریم هیئت

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

امشب شیخ اعتمادیان از عمل به آنچه می دانیم فرمودند ، جالب بود ( مراجعه شود به خلاصه ) ، روضه ها خیلی عجیب پیش می رفت ، آقای من ، دنیای من ، ....

انگار امشب خبری می شود !

یکی از ماندگار ترین شبهای عمر هیئت الرضایی م بود ، همه حال و هوایی عجیب داشتیم .

باورم نمیشد ، ساعت 9 رفتم بیرون درب ورودی باز بود و از جمعیت محروم هم خبری نبود ! یقین کردم امشب نظر کرده اند !

دنبال سوژه ی خاص میگشتم ، فرد خاص ! ، می دانم بود ، یقین دارم ، ندیدنم دلیل بر نبودنش نیست .

از بالا گل باران میشدیم ! و دیدم که توسط عامل انسانی ست ! به معرفتش قبطه خوردم ، میدانم بالا خیلی داغ است ، خیلی دم دم دارد ولی در کل ، دمش گرم !

دم محرم آقا رضا خیلی باز بود ، به راحتی ظهر عاشورا از آن پیدا بود ! آرام آرام خبری داشت دست گیرم می شد ، که برایمان خواند :

زندگی بی نمک روضه ی تو شیرین نیست

 نمک شور تو بر کوه شکر نفروشم

دل به شب های عزاداری تو خوش کردم

خرقه ی مشکی خود را به سحر نفروشم

 

ذکر حسین ، خاموشی چراغ به فرموده آقا رضا ، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل . . .

درود بر مرامشان که شال عزا را با خونشان تبرک کردند مبادا زمین بریزد و نماز مشکل دار شود .

همه مات و مبهوت بودیم ، دیگر کسی وسط مجلس قصد وداع نمی کرد ، گویی قاسم بن الحسن علیه السلام بدجور نمک گیرشان کرده.

خیلی ها روی صندلی خشکشان زده بود ! نمی دانستند باید چه کنند ، حق داشتند !

دلم برای خبرنگاری می سوخت که قصد مصاحبه داشت !

بهشتی باشید.